امروز مانند روزهای قبل٬ گذشت و روشنایی به آخر رسید؛ به تاریکی.
روشنایی واژه ای مأنوس نسیت وقتی با مفهوم و معنایش الفتی نسیت.
روشنایی را بارها خواندم٬ نوشتم٬ گفتم و سعی کردم تشریح کنم اما هر بار با مانعی روبرو می شدم٬ حد و حریمی به نام تاریکی٬ چهار دیواری تنگ که شش دانگ به نامم ثبت شده بود و حصاری که تماما بر من محیط است.
می گویند: روشنایی اثر دارد٬ فایده دارد٬
می گویند: اثرش دیدن اشیاء است.
اما منی که به این تاریکی عادت کردم٬ نمی توانم طعم این فایده را بچشم و شیرینی و یا تلخی اش را بفهمم.
راستی! شیرین است یا تلخ؟
چشم وقتی می بیند که روشنایی باشد٬ پس در تاریکی محض چشم از اصالت و تاثیر می افتد٬ پس بینایی مساوی با نابینایی می شود و وجود برابر با عدم٬ پس من تفاوتی با... ٬ چقدر ساده به آخر رسیدند این «پس» ها و چه راحت چشم هایم را از دست دادم و بی حواس شدم.
از حق نگذریم٬ انصاف باید داشت و جرأت اعتراف٬
کورم و نابینا که غیر تو دیدنی نیست و تو از نعمت دیدنت محرومم کردی.
غیر تو را نمی شود دید٬ نمی توان دید یا محال است ببینم یا هر عبارت و جمله ی دیگری که تعیبرش این باشد که « نمی خواهم غیر تو را ببینم و نخواهم خواست» و تو نه به ناز و عشوه و ادا که به حق «نمی خواهی ببینمت».
می دانم چرا نمی خواهی٬ اما بیش از این دیگر جرأت اعتراف ندارم٬ و اصلا نیازی به اعتراف نیست وقتی هم من می دانم گره کور این کلاف کجاست و هم تو.
شاید «خواهی خواست که ببینمت»٬ شاید و این تنها کور سوی نوری است که نه به درد کوری چشم و تاریکی محیط٬ که به کار حیات قلب و ادامه ی نبض زدنش می آید٬ که تنها مفهوم قابل درک از روشنایی است؛ فهم مساوی با زندگی .
برچسب: تاریکی,تاریکی شب,تاریکی سه روزه زمین,تاریکی زمین,تاریکی 3 روزه زمین,تاریکی عشق,تاریکی مطلق,تاریکی چیست,تاریکی در خواب,تاریکی چشم,
نویسنده: کیارش جعفری
تاريخ: جمعه
9 مهر
1395 ساعت: 17:56