خرید بک لینک

گاهی شامه ات قوی می شود و حس بویایی ات قوت می گیرد٬ انگار که چشم و گوش ببندی و همه ی آنچه را می خواهی حس کنی٬ از طریق عطر و بو می شنوی.
بویی از همین نزدیکی ها می آید٬ بوی تند آتش٬ بویی بنزینی که می سوزد و دودی که به هوا می خیزد.
بوی دیگری اما٬ آری بوی دیگری می آید٬
آشناست...
گوییا سال ها است این بو به مشامت خورده است.
راه دیگری نداری٫ باید قدم از قدم برداری و به سمت دود و آتش حرکت کنی٬ تا بتوانی ببینی آشنایی که می سوزد.
دلت به رحم آمده٬ دلسوزی می کنی...
آشنایی که می سوزد... .
دود زیادی به هوا برخاسته اما از زبانه ی بلند آتش خبری نیست که نیست. با خودت نجوا می کنی که حتما چاله ای کنده اند و آشنا را در آن آتش زده اند٬ و چه دردناک است زمانی که با چشم خودت قبر و چاله ی خود را ببینی و در آن قرار بگیری.
نزدیکتر...
نزدیکتر می شوی...
آری آشناست٬ شاید دوستی قدیمی
بلکه همراهی که تا همین چند وقت پیش بی تو راه نمی برد و نمی رفت.
منظره ی دردناکی است حالا که بالای چاله رسیده ای...
گریه٬ شیون٬ ناله٬ مویه٬ خراشیدن صورت٬ کندن موی٬ هیچکدام٬
هیچکدام را انجام نمی دهی و فقط نگاه می کنی٬ توانی برای انجام هیچ کاری در تو نمانده است٬ قدرت بالابردن دستت را نداری و حتی صدایی از تو شنیده نمی شود.
نه عجب اگر چنین عکس العملی از تو دیده شود٬ عجب آن است که یادت رفت
و تازه همه چیز را به یاد آوردی.
یادت آمد که چاله را کندی و آرزوهایت را دست و پا بسته در آن انداختی و آتش برافروختی.

برچسب: چاله آتش, نویسنده: کیارش جعفری تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:56

صفحه بندی